"مارمولک"
AFEL::با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گردان
روزی یک جای توی یک شهری توی یک خیابانی توی یک کوچه ای تو یک خونه ای پسری بود که احساس تنهای می کرد هر شب هر جای که دلش می گرفت اشک می ریخت وهی می گفت شرمندم شرمندم باز شروع به اشک ریختن کرد یک دفع اینه رو جلو چشماش دید تو اینه نگاه کرد گفت تو کی هستی ؟صدای نشنید فقط نگاه می کرد دید تو اینه یکی داره اشک می ریزه گفت تو چرا داری اشک می ریزی باز صدای نشنید.سر شو اورد پایین گفت تو هم تنهای دید سر اونم اومد پایین.گفت منم مثل تو ام می خوای بدونی چمه یک دفع قطری شکید رو اینه . پسر شروع کرد به حرف زدن گفت من یک بار توی این شهر عاشق شدم عشقم منو تنها گذاشت هزار بار شکستم اشک ریختم اما دل بی رحمش منو تنها گذاشت رفت پی هوس بازیاش بعد مدتی یکی اومد تو زندگیم دختره, ارام بود مثل من دل شکته وقتی باهاش حرف می زدم اشک می ریخت ناله می کرد وقتی تو اغوش می گرفتم ارامش کردم احساس غرور کردم گفتم من همونیم که می تونم کاری کنم مال خودم باشه احساس می کردم یک معجزه داره رخ می ده مدتی گذشت با هم بودیم من از این ناراحت بودم که نکنه به خاطر شکستش ادم بی رحمی بشه بخواد خیانت کنه شاید بخاطر ندونم کاریام ناراحتش کرده باشم اما نمی خواستم از دستش بدم تا روزی امد که رفتارش یک جوری شده بود حس غریبی بود همیشه این فکر تو سرم بود که نکنه با کسه دیگه باشه یک شب داشت بارون می امد همه جا تاریک بود ثانیه ها خیلی دیر می رفتن انتظار دیدنشو می کشیدم وقتی دیدمش ادم مثل همیشه رو ندیدم یک جا باهم نشستیم حرف زدیم گفت اینقدر فکر می کنی من دلم میره جای دیگه یک وقت دیدی رفتا بغض من و داشت خفه می کرد بدنم داغ شد صورت رنگ پریدم و حس می کردم داشت می سوخت از اون ماجرا گذشت)رفت دانشگاه( چند روز بعد دیدم کامل بی خیالم شد شب ها روز ها تو هر لحظه به یادش می افتادم اشک می ریختم خیلی بهش گفتم دوست دارم بی تو نمی شه هر شب عکس هاشو بوسه میزدم تا شاید عوض بشه اما اون.... دو روز بعد نامه ای رسید بهم نامه خودش بود با نشونی خودش. گفت >>من بخاطر کسی یا محیط دانشگاه جدا نشدم من واسه همیشه نرفتم یک روزی برمی گردم دلیل کارمو می گم <<اخر نامه شم نوشت>>دوری دوست داشتنی های کوچیک و ازبین می بره ولی به دوستی های بزرگ عزمت می ده مثل باد که یک کبریت و خاموش می کنه ولی شعله اتش رو بزرگ تر می کنه<< نمی دونم چرا نفهمید کبریتی که خاموش بشه دیگه قابل استفاده نیست. حرفا ی پسر تموم شد اینه پر از دانه های اشک شد دیگه هیچی معلوم نبود فقط نشست به بلورهای اشکش نگاه کرد روش نمی شد به دلی که شکسته بود یک بار بگه اینم رفت تو را باز شکست. باز پسرک شروع کرد به گفتن من شرمند شرمنده شرمنده... afel

| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |



