تبليغاتX
"مارمولک"


"مارمولک"

AFEL::با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گردان

                     

ازسخن عشق ندیدم صدای خوشتر

از صدای عشق از جای خود بر خواستم

نا گهان چشمم به گلی افتاد پرپر شده

با خودم گفتم مادر کجا ست

دیدم کنار پنجره است

از خودم پرسیدم

چرا مادر انجاست

ناگهان قطره های اشک را دیدم

که از چشمان مادر سرازیر شد

مادرم به من نگا ه کرد

و گفت

اگه تو از کنار من بروی

بدون تو تنها می شوم

اگه تو بری قلبم از دوریت می میره

شاید دیگه من را نبینی

ودلت می سوزه برای همیشه

من نگاهی به بیرون انداختم

معشوق خود را ان طرف خیابان دیدم

که با دسته گلی از من ندایی می خواست

وای خدا چه کار کنم

دارم میمرم

من که ناله های عشق رو می شنیدم

دست و پایم را گم کردم

از یک طرف مادرم با یک اشاره از من می خواست

او را تنها نگذرام

از سوی دیگر معشوقم با لبندی بر لب داشت

می توانست هرکس رو بسمت خودش بکشاند

وای چه کارکنم

من باید بین دو عشق باید یکی را انتخا بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طبق اماری که عده ای می گویند ان شخص باید مادرش را انتخاب کنه

ولی بعضی ازخانوم ها اتقاد دارن معشوق هم دل دارد

ولی بعضی از اقایون می گن این نشود کسی دیگه

ولی بعضی ها هم می گن هر دو باهم را داشته باشد

ولی از قدیم می گن مادر شوهر با عروس نمی سازه

ولی من هم نمی دونستم اخرش رو چگونه تمام کنم

good bayyyyy

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:41 توسط حسین| |
در بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند. يکی از بيماران اجازه داشت

که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق

بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت

بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا

تعطيلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره

بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف

می کرد. بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه

می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.

اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان با

قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا

بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.

مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن

خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار

پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شدو

از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش

انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به

دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان

خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .

با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .

***

مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا چنين

مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:21 توسط حسین| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس