"مارمولک"
AFEL::با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گردان
سلام چند روز بود در فکر مطلب جدید بودم ولی هیچ چیز یادم نیامدکه یک لحظه یاد یک پیرمرد افتادم که می گفت تا می توانی قدریارت را بدون من هم کمی نگاه اش کردم وقتی چشم هایش را دیدم انگار همه جا سیاه شده بود نمی توانستم حرفی بزنم ولی متوجه منظور او شده بودم هرکسی به جای من بود اصلا به او توجه نمی کرد اما حسی به من گفت ببین چی میگه نمی دونستم چرا به من دردل می کردولی اون تنها دردش تنهایی بود اون شعری خواند دراینه می نگرم اما جوانی را نمی بینم هر قطر اشک اودرشب مثل یک ستاره بود اون تعریف می کرد که با همسرش که همدیگر را دوست داشتن می گفت تشنه محبت هم بودن تا بعد از چهل سال زندگی خانمش تصادف کرد توخیابان که داش جون می داد قصه ها ی قسمت براش گفت وهمون جا تودستاش مرد پیر مرد اشک هاش همچین می امد که انگار یک پارج اب روی صورتش ریختن از اون روز من هر روز اورا می دیدم تا یک موقع که دیگه پارک نیامد تا فهمیدم اون هم دیگ از تنها ی در امده بود و رفته بود پیش خانمش خدایا عزیزان همه را بریشان
نگهدار ![]()

| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |


